زمان مرحوم سید بحر العلوم
آب افتاد تو قبر برای مرمت قبر بنا نیاز پیدا کردن
بنا رو آوردن تو سرداب مقدس اباالفضل
یهو چشمش افتاد به قبر ندیده بود تا حالا
کسی تو سرداب نبود سوال کرد
گفت علامه بحر العلوم ما از شما رو منبر شنیدیم
قدش خیلی بلند بوده تو رکاب اسب پا میذاشته
زانوهاش از گوش اسب بالاتر می اومده
این قدر رشید همه اسبی تحمل اباالفضل رو نداشته
درسته فرمود درسته گفت پس این قبر چیه
چرا اینقدر کوچیکه
بابا این به قبر شیرخواره بیشتر میخوره تا قبر اباالفضل
دید این علامه بحرالعلوم نشست رو زمین
های های گریه کرد
گفت آهای اوسا بنا اگه بخوام برات بگم علتش رو
باید روضه بخونم
گفت آقا چه جایی بهتر از اینجا بخون بسم الله
دوتایی نشستن گفت آی اوستا بنا
اومدن بالا سر اباالفضل
دستاش رو بریدن گرز آهن به سرش زدن
یه نقلی میگه تیر به چشم زد حرمله
یه نقل دیگه من خوندم تیر زد وسط سینه ی ابوالفضل
بی تاب شد از رو اسب افتاد
اومد بالا سرش گفت عباس که میگن تویی
گفت نانجیب اون موقع که دست داشتم
می خواستی بیای رجز بخونی
گفت تو دست نداری من که دست دارم
یه جوری زد قمر بنی هاشمو
صورت از هم پاشید
سر رو از گلو بزنن رو نیزه نمیشد
هی سر می افتاد یه دونه سر بود
از پهلو مرفت به نیزه اونم سر ابوالفضل بود
وقتی دیدن دیگه جون نداره گرفتن این بدن رو
کشیدن بستن به یه درخت نخل
چهار تا تیرانداز رو زانو نشستند
یه جوری تیر میزدن حسین برگشت
مقتل می گه بدن اباالفضل مثل خارپشت شده بود
حسین برگشت یه نگاه کرد
گفت داداش نیزه زار آمده ام یا تو پر از نیزه شدی
از دیدگاه بینندگان
بزودی | بروزشده