جانم قاسم سعید حدادیان
مداحی حاج سعید حدادیان | محرم الحرام 1399 هیئت رزمندگان اسلام
مرحوم شيخ طريحي در منتخب مي نويسد:
از كشتن چهار پسر ازرق سستي در بازوي قاسم و ضعف در نيروي او پيدا شده بود و علاوه بر آن تشنگي و گرسنگي او را بي تاب نموده بود
فهم بالرجوع الي الخيمة قصد برگشتن به خيمه را نمود كه ناگاه ازرق سر راه بر قاسم گرفت
و چون پلنگي زخم آلود بر او بانگ زد كه اي بيرحم و بي انصاف چهار پسر مرا كشتي كه در عراق بلكه در تمام آفاق عديل و نظير نداشتند اكنون كجا مي روي؟
قاسم برگشت كوهي را ديد كه بر كوهي نشسته غرق در درياي اسلحه و آلات حرب آن نتيجه شجاعت اصلا خوف در دل پيدا نكرده فرمود:
اي شقي پسرانت درب جهنم منتظر تو هستند هم اكنون تو را هم به ايشان مي رسانم.
مرحوم ملا حسين كاشفي در روضه مي نويسد:
چون امام حسين عليه السلام ديد كه ازرق ملعون در برابر قاسم درآمد بر وي بترسيد زيرا ازرق در آفاق مشهور به شجاعت و معروف به سبالت بود
پس امام دست نياز برداشت و جهت نصرت و پيروزي شاهزاده دعاء نمودند
از طرف ديگر مخدرات حرم جملگي مضطرب و گريان از حق تعالي فتح و نصرت شاهزاده را خواستار گشتند
خلاصه كلام آنكه در خيام امام عليه السلام زلزله و در مضمار و صحنه نبرد صداي هلهله بلند بود
صفوف لشگر تمام گردنها كشيده و چشمها دوخته كه ببينند از اين دو مبارز كدام غالب و ظافر مي گردند.
باري ازرق دست به نيزه برد و بر قاسم حمله كرد، شاهزاده نيز نيزه بكار برد و بينشان دوازده طعن رد و بدل شد
ازرق در غضب شد نيزه را به شكم اسب قاسم زد اسب از پاي درآمد و قاسم پياده ماند
امام عليه السلام كه چنين ديد به نوشته كاشفي به محمد انس امر فرمود كه اسب يدكي به قاسم برساند
و به گفته مرحوم صدر قزويني به وزير خويش جناب عباس بن علي عليهماالسلام اسب پيل پيكري داد تا به قاسم برساند،
رخسار قاسم از محبت عمو مانند گل شكفته شد ركاب را بوسيد و بر مركب سوار گرديد و شمشير را كشيد
و رو به ازرق آورد چشم ازرق كه بر شمشير پسرش افتاد گفت:
اي جوان اين شمشير پسر من است بي مروت آن را هزار دينار خريده ام در دست تو چه مي كند؟
قاسم فرمود: مي خواهم شربتي از شيريني اين شربت به تو بچشانم و تو را به فرزندت ملحق كنم،
اي ازرق روا باشد كه تو خود را از جمله شجاعان عالم بداني و تنگ مركب را نكشيده آهنگ جنگ مي نمائي؟!
ازرق خم شد كه تنگ را ببيند قاسم چنان شمشير بر كمرش نواخت كه همچون خيار تر به دو نيم شد
و هر نيمه اش از طرفي روي زمين افتاد قاسم ديد اسب ازرق بي صاحب مانده مي خواهد فرار كند
في الفور خود را بر مركب رسانيد جست بر مركب ازرق و اسب خاصه عمو را يدك ساخت به در خيمه ها تاخت
تا به نزد عمو رسيد عرض كرد: عمو جان العطش العطش اگر يك شربت آب بياشامم دمار از اين لشگر برمي آورم.
جانم قاسم سعید حدادیان
از دیدگاه بینندگان
بزودی | بروزشده