آه سلمان قبول داری که حق ما این همه عذاب نبود
بازویم نمی شکست اگر دور دست علی طناب نبود
آقاجون تو محرم غم غدیر گرفتتمون
كم مانده بود عالم از این داغ جان دهد
ای مادرِ شهید خدا صبرتان دهد!
میدانم از دل تو شكوفید این امید
آقا سرش سلامت، اگر طفل شد شهید!
امّا كسی نمانده به آقا توان دهد!
یا رب مباد از پسِ این داغ جان دهد!
حالا به پشتِ خیمه پدر ایستاده است
مشغولِ دفنِ پیكر خورشیدزاده است
لبریز ابر میشود و تار، آسمان
در خاك دفن میشود انگار، آسمان
بهتر كه دفن بود تن طفل تو رباب
بوسه نزد سه روز بر این پیكر آفتاب
بهتر كه دفن بود و پی بوریا نرفت
این پاره تن به زیر سُم اسبها نرفت
بهتر كه دفن بود و چو رازی كتوم شد
این نامه، محرمانه شد و مُهر و موم شد…
لختی بیا به سایهٔ این نخلها رباب!
سخت است بیقرار نشستن در آفتاب!
از خاطر تو آن غم شیرین نرفته است
آب خوش از گلوی تو پایین نرفته است!
زمزم به چشم و زمزمه در سینه تا به کی؟!
آه از جدایی دل و آیینه تا به کی؟!
تا کی کتاب خاطرهها را ورق زدن؟!
در هر غروب، باده ز جام شفق زدن؟!
کمتر ببین به خواب، دل و جان خسته را
کابوسهای ماهی و تُنگ شکسته را
بس کن رباب! شعله به جانها گذاشتی
قدری خیال کن که علی را نداشتی!
بس کن رباب! پشت زمین و زمان شکست
با نالههای تو، دلِ هفتآسمان شکست
بس کن در آسمان، دلِ دیدن نمانده است
در هیچ ذره تابِ شنیدن نمانده است
بس کن که سوخت در تب و داغِ تو آفتاب
از هُرم لحظههای تو آتش گرفت آب
بگذار از این حکایت خونبار بگذریم
نفرین به هر چه حرمله! بگذار بگذریم
امّا ازین گذشته تماشا کن ای رباب
حالا حسین مانده و این خیل بیحساب!
تنها به سمت معرکه باید سفر کند
زینب کجاست دختر او را خبر کند؟
این لاله لاله باغ مگر وانهادنیست؟
این شرحه شرحه داغ مگر شرح دادنیست؟
آه ای رباب، جان من این دل، دلِ تو نیست؟
این جان كه هست در كفِ قاتل، دلِ تو نیست؟
این باغ لاله چیست به گودال قتلگاه؟
آیا حسین بود؟ نكردیم اشتباه؟
آه ای رباب، قاتلِ خودسر چه میكند؟
با جای بوسههای پیمبر چه میكند؟!
حالا چه عاشقانه محاسن كند خضاب
سبط رسول، تشنه میان دو نهر آب!
كمكم سکوت، ساحلِ فریاد میشود
آبِ فرات بر همه آزاد میشود
آبی ولی منوش كه غیر از سراب نیست!
زَهْر است این به كام تو، باور كن آب نیست!
این آب، شیر میشود و سنگ میشود
یعنی دلت برای علی، تنگ میشود!
آن وقت هی به سینهٔ خود چنگ میزنی
یا زخمه زخمه شعله در آهنگ میزنی
آن وقت باز طفل تو فانوس میشود
در شعلهزار داغِ تو، ققنوس میشود
این پردههای سوختهٔ حَنجر رباب!
نی در نواست، ناله زنید از پی جواب!
لختی بیا به سایهٔ این نخلها رباب!
سخت است بیقرار نشستن در آفتاب!
مهمانِ سفرههای فراهم نمیشوی؟
عیسی شدهست طفل تو، مریم نمیشوی؟
غمگین مباش، آخر این ماجرا خوش است
پایان شب به میمنت «والضّحی» خوش است
آید به انتقام کسی از تبارتان
«عَجّل عَلی ظُهورکَ یا صاحبَ الزمان»
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.